
امروز با این برف دلم هوس قهوه های کافه نزدیک میدان آرژانتین رو کرد!قهوه های تنهایی!
دلم برای خاطرات نه چندان قشنگ لک زده!
برای در کوبیدن ها و راه رفتن ها تا نا کجاها.......تند راه رفتن و نفس زدن ها و فرار ها.........
برای پیاده رفتن تا رسیدن به سینما آزادی .......برای نهارهای تنهایی!برای پیتزاهای بالای سینما آزادی خوردن ها که مرهمی باشن که ...که دست نزده می مونن............
دلم برای بارونهای ترسناکی که ساختم تنگ شده!
کاش بر می گشتم........
نه هیچ کس دیگه ای........فقط تنها بر می گشتم به لحظه های تنهاییم
دلم برای گریه کردن از سر لذت صدای سه تار.........دلم برای لحظه های خودم تنگ شده
دلم برای ریختن جزوه از دست........برای نگاه هایی پر از عشق و شرم همزمان........دلم برای ترس عبور از این حریم همیشگی .دلم برای مرز بین دستهایمان تنگ شده.......
کاش بر می گشتم....
قهوه و صدای تار و دستها و عشق رو بر می داشتم و می رفتم.........
برف میاد......
انگار یک نفر زیر برفها سالها یخ زده!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 20:48  توسط پریا کریمی
|
حالا می فهمم....جایم هیچ جا نیست.
جایم این جای های از پیش تعیین شده تکراری نیست.
جایم این کلیشه های پر قاعده شما نیست.
جایم این جاهایی که پر از تعریف و بی معناست.........نه!جایم اینجا نیست.
من خودم می مانم!!
سرنوشتم را خودم می سازم.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 17:29  توسط پریا کریمی
|
گفتی برایم "شاد"بنویس!...خوب من!شادی را چگونه بنویسم که بخوانی؟!
شادی را باید که ببینی و حس کنی....وقتی نگاهم برق می زند....وقتی دستانم در دستانت......بگذریم!
به خدا ایمان آوردم به عدالت به مهربانی و به هزاران خوبی دیگرش!وقتی تو را به دنیای تاریکم می فرستد تا دستانت را به سویم دراز کنی با نگاه مهربانت و من.....بی آنکه بشناسمت دستانت را می گیرم و بر می خیزم!با تو رویا می سازم!آرزو می خواهم!با تو زندگی می سازم!
چه فرقی دارد!!من بی فکر!بی عقل!.........وقتی تو باشی بگذار مرا هرچه می خواهند بنامند!
من نگاهم به چشمان کسی ست که مهربان نگاهم می کند وجواب "چرا"های مرا میدهد و می گوید:"تقدیر!"
و من بی فکر!بی عقل!.....به این تقدیر بی دلیل دل می بندم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 1:15  توسط پریا کریمی
|

۱۰ روز دیگه عیده!باورت میشه؟!کاش میشد عید رو بندازن عقب!الان اصلا وقتش نیست!
یه کم صبر کنید!من امروز رفتم یه عالمه گل خریدم!سبز میشن مطمئنم!یه کم زمان بدید!بذارید بفهمن کجان!قول میدم پر از گل بشن!من انتخابشون کردم کاشتمشون مواظبشونم دوستشون دارم!!!صبر کنید!
تولدم....چهارشنبه سوری......عید........پایان نامه......کنکور.........کار.......سفر.................تورو خدا یکم صبر کنید!!این تقویم لعنتی چش شده؟!!چرا انقدر شلوغه!یه روز بی مناسبت یه روز ساکت پیدا نمیشه؟
مرا به آلزایمری که این روزها گرفته ام ببخش
لبخندت را به جا نمی آورم
مسکّن ها / از همیشه هشیارترم می کنند
به جا نمی آورم
/ و گلهایت/ مرا به یاد سنگی می اندازند که قرار است آخرین نگاهم را بپوشاند!
فکر می کنی
فراموش شده باشم از یاد دوچرخه های قد بلند چینی ؟
و آرنج های همیشه زخمی ام
از یاد میز بلند نانوایی رفته باشند ؟
حالا که قدم از تمام زنگ ها بلند تر شده
اصلا ً معلمی در خانه اش مانده آیا ؟
مثل عابری که بر سایه کوتاه عصر لمیده باشد
اصرار می کنم که به شانه های خودم پناه ببرم
دستانم را بگیرم
و از نامعلومی این روزها بگذرم
به گوش هام تلقین می کنم این دروغ ها را از دهان تو نشنوند
به قلبم
جای تو را تا همیشه تلقین می کنم
مثل عابری که بر سایه کوتاه عصر لمیده
اصرار می کنم
که به شانه های تو؟
ـ نه ـ
............ به شانه های خودم پناه ببرم
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 18:37  توسط پریا کریمی
|
تولد .....تولد......تولدم مبارک!مبارک.....مبارک......تولدم مبارک!!!
این طراحی که میبینید خودم همین ۱ساعت پیش با همراهی آهنگ جدید سیاوش قمیشی به اسم "یادگاری" کشیدم!
امیدوارم هزار ساله بشم و امشب می خوام موقع فوت کردن شمع هام قشنگترن آرزوی زندگیمو بکنم!
آرزو می کنم قدر خودمو بدونم!خودمو دوست داشته باشم و آرزو می کنم هر کس از دستم ناراحته من رو ببخشه و برام آرزوی خوشبختی کنه.
امشب دوباره متولد میشم .....چقدر کار دارم!!!جقدر راه نرفته!چقدر رویا!چقدر آینده!به قول ناز خاتون تو قهوه تلخ!ما چقدر خوشبختیم!!!!.............زندگیست زندگیه واقعی!مال ماست!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 12:18  توسط پریا کریمی
|
- سلام؟کجا میری؟
- ا! تویی......؟دارم میرم ......
- بیا مسیرمون یکیه می رسونمت
- نه مرسی می خوام قدم بزنم!
- تا تهران؟!حالت خوبه؟!!!بیا بالا
سر بحث باز میشه حرفهایی که نمی خوای و به زبون میاد بدون اینکه بخوای با اینه می دونی نباید بگی
سرشو بر می گردونه نگام می کنه میگه می دونستم!
از پنجره تموم طول راه بیرونو نگاه می کنم.می زنه به شونم که یعنی کجای این دنیایی؟با لبخند جواب میدم و اونم یه سی دی میذاره و مشخصا دنبال یک آهنگه!پیداش می کنه و میگه فقط گوش کن!
چه آهنگی!انقدر دوسش دارم انقدر می پرستم این آهنگو که حتی تو رستوران تو دفتر تو راه تو مترو هنوز زمزمه اش می کنم.
تو اینترنت گشتم تا پیداش کردم بلاخره!
لینک دانلودش:
طهران تهران
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 9:10  توسط پریا کریمی
|
برگرفته از کتاب کویر شریعتی صفحه ۳۴ کتاب من!
آری سفر به آسمان ها از روی زمین آغاز نمی ش.د.از درون شهرها و آبادیها از درون خانه ها و کناره سفره ها و بسترها آغاز نمی شود.
از زیر خاک از عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد.
آن آسمان این سقف کوتاه در زرورق گرفته کودن که بر سر ما سنگینی می کند نیست!
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 19:52  توسط پریا کریمی
|
در کدام رودخانه می شویی
پیراهن دلتنگی هایت را که دیگر
بوی گذشته ها را نمی دهی؟
در کدام حوض اسیر کرده ای
ماهی کوچک دلت را
که دیگر شوقی نداری
برای دل به دریا زدنم؟
در کدام باغچه
عاشق شده ای
که عطر شب بوهای باغ بهارم
دیگر....
مستت نمی کند؟!
راحله نیازی
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 13:41  توسط پریا کریمی
|
برگرفته از: وبلاگ سعید نوری
دخترم یه ماه دیگه پا توی دنیا می ذاری
هیچ می دونی تو کدوم دنیا داری پا می ذاری؟
چاپ دوم بهشته سرزمین پدرت
حتی نسخه ی علی البدل نداره کشورت
البته باید بگم که اینجا بدبختی داره
عوضش سعدی داره، نفت داره، تختی داره
اینجا ایرانه و مردمش همه مسلمونن
اگه لازم بشه شنبه هم نماز جمعه خونن
می دونم نصیحتامو زود فراموش می کنی
ولی من میگم تو هم تا آخرش گوش می کنی!
# # #
نکنه تو نوجوونی از خونه ات فرار کنی
شبی صد تا نره خر ترک دلت سوار کنی
پسرا وقتی فراری می شن از خونه هاشون
آدما دس نمی ذارن روی سر شونه هاشون
تو همون خونه بمیر نذار دلت بونه کنه
دختری! حق نداره غم تو دلت لونه کنه
نری توی پارتیا می گیرنت بسیجیا
اومدی حال بکنی می افتی گیر آبجیا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 21:24  توسط پریا کریمی
|
سحر نام تمام دختران دنياست

سحر جان نكاتي هست كه بايد بداني ، هرچند كه مي دانم مي داني پس هدف از اين نوشته فقط يادآوري دانسته هاي توست.
تمامي انسانها در طول كار و زندگي خود انتظاراتي دارند كه برآورده نشده است كه اغلب زمينه ساز ناخشنودي هاي آنان بوده است لذا درصدد برآمدم تا راهي را براي ارتباط بهتر با تو پيدا كنم پس تصميم گرفتم برايت نامه اي بنويسم .
تا آنجا كه مي دانم واقعيت مانند هوا مي ماند آن را نمي توان تغيير داد و بجاي صرف انرژي جهت مبارزه با واقعيتها بايد آن را بپذيري و به زندگي ات ادامه بدهي لذا براي اين كه موضوع را بيشتر برايت روشن كنم از مديريت فردي شروع مي كنم.
مديريت فردي :
همه ما براي زندگي خود برنامه منظمي داريم و اهدافي كه درذهن مي پرورانيم و تلاش مي كنيم كه به آنها دست پيدا كنيم لذا دقت كن كه نكات ذيل را به خاطر بسپاري
1- هدف خود را تعريف كن
2- هدفت را مجهول و مبهم نگذار و به روشن ترين شكل ممكن آن را براي آينده تعريف كن
3- اقدامات خود را در جهتي قرار بده كه به آن هدف برسي
4- كارهايي را كه براي رسيدن به اهدافت بايد انجام دهي ، مشخص كن
مي داني دخترم زماني كه مشكلات بروز مي كنند، اتفاقات غير منتظره رخ مي دهند ، وقتي در جاده اي هستي كه همه چيز سربالايي به نظر مي رسد ، وقتي پولت كم و بدهي هايت زياد است ، وقتي مي خواهي بخندي و آه مي كشي ، وقتي غم و عصه هايت زياد است و مي خواهد تو را به زير بكشد چه مي كني؟ آيا فرياد مي زني، آيا رها مي كني و مي روي در پي سرنوشت ، واقعا چكار مي كني؟
اگر لازم است كمي بياساي ولي تسليم نشو زيرا زندگي پر از فراز و نشيب هاي فراوان است و اين موضوعي است كه گهگاهي اتفاق مي افتد و چه بسيار كساني كه شكست خوردند در حالي كه با كمي مداومت مي توانستند پيروز شوند . تنها كساني موفقيت را درك كردند كه تسليم نشدند هرچند سرعتشان كم بود هرچند گامهاي ايشان كند بود زيرا آنان فقط به رسيدن فكر مي كردند رسيدن به آنجايي كه بايد مي رسيدند .
دخترم بايد بداني كه زندگي يك سفر است و هر بخش از آن يك سفر كوتاه اما در نوع خود كامل . از يك نويسنده ناشناس مي خواندم كه زندگي را اين گونه تفسير كرده بود كه چه سخت است رفتن و چه سخت تر از آن است كه پاهايت زخمي و كوله ات پر از مشكلات باشد ولي سخت تر از آن اين است كه نداني به كجا مي روي .
حتما ً سؤال خواهي كرد از كجا بدانم بايد كجا بروم. نمي دانم آيا كتاب آليس در سرزمين عجايب را خوانده اي يا خير ؟ آليس وقتي در سرزمين عجايب گم شد تقاضاي كمك كرد و گربه به او گفت به كجا مي خواهي بروي ، آليس گفت نمي دانم ، گربه گفت پس فرقي نمي كند به كجا بروي . پس دقت كن به كجا مي روي ، با كدامين پا مي روي و به كدام سو مي روي زيرا مسافري در شهري غريب بدون داشتن نقشه گم مي شود.
پس بايد مسير زندگي ات را مشخص كني ، هدفت از طي اين مسير زندگي چيست و اين را بدان كه هيچ ثروتي در تپه هاي قديمي يافت نمي شود ثروت در يك قدمي ماست خوشبختي در نزديكي ماست ، فقط بايد چشم باز كني و ببيني .
دقت كن چه عينكي از پيش داوري ها بر روي صورت تو قرار گرفته است ، اسير كدام رنگي و چه رنگي را براي ادامه مسير انتخاب كرده اي ، خشم ، نفرت ، جنگ ، صلح ، دوستي و يا آشتي ؟ آيا هيچ انديشيده اي كه كدام را انتخاب كرده اي و يا از كدام يك از آنها در حال استفاده هستي؟ قبل از هرچيز و هر انتخاب كمي استراحت كن تا بتواني در حين عبور از صخره هاي زندگي با فكر عمل كني تا به واهه هاي پر از آب و خوشبختي برسي . پس عجله نكن كمي بياساي و انديشه كن.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 15:35  توسط پریا کریمی
|