تبليغاتX
پریا

بي قرارم امشب

حالم اصلا خوش نيست

 چند روزي ست كه احساس غريبي دارم

حس آن گمشده اي كه به دنبال خودش مي گرد

د حس آن ماهي در تنگ بلور كه در انديشۀ دريايي خود غوطه ور است

 و فقط مي دانم جاي من اينجا نيست

 و گرفتار هبوطي هستم كه به من ربط نداشت

 مثلِ آش نخورده ،دهن سوخته است

 پدري را هوس خوردن گندم گل كرد

 و پسر چوب گناه پدرش را مي خورد

من از اين مي ترسم

كه مرا تشنۀ فردوس قلمداد كني

 درد من جنت نيست

 درد من درد فراق يست عظيم

درد تبعيد به غربتكدۀ تنگ زمين

دوري از مبداّ خويش

 دوست دارم كه به اصليت خود برگردم

جاي من اينجا نيست

 قفسم دلگير است

 گرچه جنسش ز طلاست

 مرغ روحم عطش بال گشودن دارد

 آسمان منتظر است

 شوق رفتن دارم

 شوق پرواز به آغوش خدا

به همانجا كه مرا مي طلبد

به كمال مطلوب

 بايد از بند تن آزاد شوم

+ نوشته شده توسط پریا کریمی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 13:9 |
چقدر دلم گرفته!!!!

از آدمهایی که دوستشون دارم ولی به هیچ!!فراموشم می کنن.

بارون میاد!این گنجشکها خفه نمیشن!!

چقدر زیادی ام!چه حس بدیه وقتی ...........

چقدر دلم گرفته!

از آسمونی که هیچ وقت نمی باره مگر وقتی که من چتر نداشته باشم!!!

از اتوبانی که هیچ وقت ترافیک نیست مگر وقتی که من دیرم شده!

از مدیر عاملی که دوست ندارم براش کار کنم!

--------چقدر دلم گرفته!!!!!!!!!

از راه رفتن توی ونک از آدمهایی که پاهاشونو محکم می کوبن تو چاله آب تا گند بخوره به کفشهام

از راننده بی شعوری که به خاطر پول خرد نداشتن یه عالمه غر میزنه و نمی دونه من........

چقدر دلم گرفته!!!!!!!!!!

خیابان شرکت رو رد می کنم انگار بلد نیستم کجا باید برم...حتی توی کوچه از جلو شرکت رد میشم و نمی بینمش!

چقدر آدما احمقن چقدر بی شعورن چقدر بی معرفتن....دوست ندارم کنار خیابون رو جدول بشینم و گریه کنم......به خاطر هیچی به خاطر آدمهایی که براشون غریبه شدم

چه شعر قشنگی زمزمه می کنم !

من نگاهم می دود ٬ جوشیده از عمق عبوس فکر             سوی پنجره اما..........

پنجره!!!بیگانه با شوق نگاه من

به من چیزی نمی گوید..........

چقدر دلم گرفته!!!!

از ............نمی فهمی!چه فایده؟!من...نه از شکست عاشقی.... نه از عشقهای دخترهای ۱۴ ساله.... نه از قطع شدن پول تو جیبیم...............من از بی شعوری آدما دلم گرفته!!!

 

سه شنبه    ۱۲/۸/۸۸ 

 

+ نوشته شده توسط پریا کریمی در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 11:52 |
امروز از اون روزهاست .....از اون روزا که آدم هزار تا کار داره ولی هیچ کاری نمی کنه.هزار نفر کارش دارن ولی جواب هیچ کس رو نمیده.قرار بوده هزار جا بره ولی از خونه بیرون نمیره....

امروز از اون روزهای مزخرفه که فقط دلت می خواد بشینی پای لپ تاپ فیلم نگاه کنی تو اینترنت بگردی چای و قهوه بخوری و به هیچی فکر نکنی......

چقدر خوبه آدم همه رو رد کنه همه رو بذاره پشت سرش ازشون رد شه بی خیال بی تفاوت......موبایلم برای بار چهلم زنگ می خوره.....اونی که پشت خطه حتما نمیدونه امروز چه روز مزخرفیه!!!! .........

1

+ نوشته شده توسط پریا کریمی در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 12:42 |
هگل معتقد بود تصوراتی که داریم با شیوه زندگی ما و در نتیجه با جامعه عجین شده است و هر وقت جامعه تغییر کند مفاهیم و تصورات نیز تغییر خواهد کرد..او اینطور می پنداشت که تاریخ مطابق یک سیر تکاملی روی می دهد و همیشه جلو می رود؛فرایندی همیشگی است و هیچ گاه ساکن نیست.

اسمی که او به نحوه جلو رفتن تاریخ گذاشته بود "فرایند دیالکتیکی"بود که گاهی صرفا "دیالکتیک"هم گفته می شود.

به عنوان مثال:هگل جامعه یونان را جامعه ای تلقی می کرد که در آن بین عقل و خواهشهای نفسانی هماهنگی برقرار بود.اما این هماهنگی ،هماهنگی ساده ای بود.ساده بود چون در یونان باستان هنوز مفهوم جدید وجدان فردی رشد و تکامل پیدا نکرده بود.بین فرد و جامعه هماهنگی وجود داشت به دلیل اینکه فرد هنوز خودش را جدا از دولتشهر (یا کشورش) حساب نمی کرد و معتقد نبود که می تواند راسا و مستقلا درباره حق و ناحق داوری کند.بعدسقراط وارد این وضع ساده هماهنگ شد.سقراط ،به عقیده هگل،یکی از شخصیتهای جهان تاریخی بود،زیرا فکر چون و چرا کردن در همه چیز را با خودش آورد.سقراط کارش این بود که هر جا می رفت از مردم می پرسید "عدات چیست؟" ، "فضیلت چیست؟".وقتی مردم در صدد پاسخ گفتن بر می آمدند،متوجه می شدند که مبانی و اصول قراردادی یا عرفی را مسلم گرفته تند و بدون چون و چرا پذیرفته اند که سقراط بدون کوچکترین زحمتی ثابت می کند که هیچ یکشان قابل دفاع نیست.بنابراین،هماهنگی ساده جامعه یونان از هم پاشید.ضمنا بگوییم که ،به نظر هگل،آتنیها حق داشتند سقراط را به مرگ محکوم کنند چون حقیقت این است که سقراط مشغول فاسد کردن و سست کردن جامعه آتن بود.ولی به هر حال این هم جزئی از ذات فرایند تاریخ بود که نهایتا به ظهور وجدان فردی منجر شدو در واقع دومین عنصر ضروری تکامل تاریخی و نقطه مقابل اصل حاکم بر جامعه یونان بود.بنابر این از آنچه هگل اسمش را "تز"(وضع موجود) گذاشته – یعنی هماهنگی ساده – رسیدیم به "آنتی تز" (وضع مقابل) – یعنی وجدان فردی – که در اروپای پروتستان به اوج رسید.اما معلوم شد این هم ثبات و دوامی ندارد،چون به ویرانگریهای انقلاب کبیر فرانسه و حکومت وحشت و ارعاب متعاقب آن منتهی شد و ،بنابراین،می بایست جای خودش را به یک "سنتز" (وضع مجامع یا ترکیبی) بدهد،یعنی مرحله سومی که هماهنگی را با وجدان فردی ،جمع و تالیف کند.غالبا در این فرایند،سنتز باز خودش تز جدیدی می شود که آنتی تز دیگری از آن به وجود می آید و همین طور این جریان ادامه پیدا می کند.

دلیل عدم استمرار وضع هماهنگی این است که ،هماهنگی موجود ،هماهنگی ساده یا به تعبیر بهتر هماهنگی خامی بود که بعد از رشد و نمو اصل عقل امکان نداشت دوام بیاورد.هگل نشو و ارتقای اصل عقل را در اندیشه یونانی ریشه یابی می کند و نشان می دهد که تکامل آن امری حتمی و ضروری بوده است.هیچ موجود عاقلی نمی توانست به پذیرش بی چون و چرا هنجارهای اجتماعی قناعت کند.این که به چه جهت این چون و چرا در آن نقطه خاص بوجود آمد،یکی از امور جزئی در سیر تاریخی است.مسلم است که به هر حال در یکی از مراحل،آن هماهنگی ساده می بایست مورد تردید و چون و چرای ما به عنوان موجودات عاقل قرار بگیرد،و همین که چون و چرا شروع بشود،وجدان فردی سربلند می کند و هماهنگی خامی را که اساس جامعه بوده است ،بهم می ریزد.........

همیشه سبز باشید!!

+ نوشته شده توسط پریا کریمی در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 12:24 |
یاد مدرسه افتادم

هر سال همون اول سال مجبورمون می کردن دروغ بگیم!

دختربچه های رویایی!!همه هرچیزی می نوشتن جز حقیقت!یکی می گفت رفته خارج!!!(آخه تو عالم بچگی خارج اسم یه کشور بود!)یکی فیلم تنها در خانه رو تغییر شخصیت می داد!....خلاصه هرکس به طریقی دروغ می بافت!

منم می بافتم!من تو خیالبافی از همه سر بودم!قصه های عاشقانه !تخیلی!هر چی که بخوای!بگذریم!!

و اما......عید امسال!

قبل از اینکه عیدی باشه ما تعطیل کردیم و رفتیم!نفهمیدیم کی شد ۶ ام فروردین! این ۶ روز یا فیلم نگاه کردم یا سری به کتابها زدم یا نوشتم یا کشیدم.

ما همیشه هروقت که تقویم قرمز میشه میریم شمال!یه جای قشنگ و ساکت ولی تکراری!تکرارش خسته کننده نیست یه تکرار قشنگه مثل تکرار یک ریتم مثل..........بی خیال کلا خوبه دیگه!

 ولی هفته دوم قدر یک سال گذشت

هر روز یک تکرار عبث بود!یک تکرار ........دید و بازدید عیده دیگه!بالاخره مردم زحمت کشیدن کلی این زنهای بیکار وقت گذاشتن این شیرینی نخودچیهای لعنتی رو خریدنآجیلهای پر تخمه!زرشک پلو با مرغشکلاتهایی که روز آخر عید وقتی از مترو اومدم بیرون همشونو رو زمین زیارت کرده بودم!!!حرفهای تکراری و الکی!رکود اقتصادی بحران مالی انتخابات سبزی فریزر آینده بچه ها غیبت عروس بده و داماد خوبه!

خلاصه کلی خوش گذشت دیگه!!!

(چقدر خوب که تو دانشگاه درس انشا نداریم والا من می افتادم!)

+ نوشته شده توسط پریا کریمی در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 16:9 |
بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .


نویسنده: سانتیا سالگا
+ نوشته شده توسط پریا کریمی در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 20:37 |
"من نمی خواهم که بر گرداگرد خانه ام دیوارگان بلندی باشد همه روزنه هایش فروبسته آرزومندم که نسیم زندگی از جمله تمدنهای عالم، رهوار بر گرد خانه ام رخنه کند مرا اما هیچ تمنای آن نیست که چنان نسیمی مرا از جایگاهم،از خانه ام بروبد آن که ریشه در باد دارد سخت نارستنی است."

مهاتما گاندی

هر یک از ما در پیرامون خود حریمی داریم،حریمی که می شناسیم و در آن احساس آرامش و صمیمیت می کنیم، می توانیم فرمانروای حریم خود باشیم،می توانیم برای آن تصمیم بگیریم،آن را کنترل کنیم.به راستی حریم شخصی ما در شهرهای شلوغ و بی هویت امروز کجاست؟در کدامیک از فضاهای شهری می توانیم احساس امنیت کنیم؟در کدامیک حق رای داریم و کدامیک مطابق سلیقه و فرهنگ ماست؟ فضاهای گمشده،محله های از یاد رفته اند.

در این مقاله پس از توضیح مفهوم "حریم شخصی" و "هویت" به "هویت مکانی و نقش محله ها" می پردازیم.

حریم شخصی

 حریم خصوصی قسمت مهمی از درک ما از خودمان یا هویتمان است.عملکردهای اساسی حریم خصوصی عبارتند از: 1.بطور آشکار به ارتباط وابسته است. 2.ارتباط نزدیکی با حس کنترل یا خودمختاری ما دارد. 3.حس هویت را تقویت می کند. 4.اجازه آزاد سازی هیجانات را می دهد.(آلن واستین)

هویت

 هویت پاسخی است به پرسش در خصوص چیستی یا کیستی موجودات .معادل کلمه Identity در زبان انگلیسی است.معنای این کلمه در لغت نامه آکسفورد چنین ذکر شده است: "آنچه که کسی یا چیزی هست،همان بودن"وارد شدن مفهوم اجتماع در عرصه بحث پیرامون هویت خواه نا خواه،مفهوم هویت جمعی را نیز مطرح می سازد.فرد با حضور و رشد یافتن در جمع علاوه بر آن که دارای هویت شخصی یعنی نام ،منزلت اجتماعی و روابط مشخص با دیگران می گردد،با گرفتن عناصر مشترکی که فرهنگ خوانده می شود،هویت جمعی می یابد و با مجموعه این مسایل دارای تاریخ مشترک می شود.

هویت در محله ها

هویت معین و منسجم هرگز نمی تواند بی در و پیکر باشد و لزوما در چارچوب و محدودیتهای مشخص قرار می گیرد.این چارچوب در یک شهر "محله ها" را بوجود می آورد.در ابتدا،اعضای یک محله از یک نژاد و قوم بودند،افرادی با فرهنگ یکسان و با صمیمیت بیشتر.به همین دلیل یک محله هویت دارد،هویتی که ناشی از فرهنگ مشترک اعضای آن است.در تعریف محله می توان گفت :"محاه ها پهنه های جغرافیایی تشکیل شده از تعدادی خانه (واحد مسکونی)بودند که عموما استقلال نسبی داشتند.در شهر باستانی،اساس استقرار در فضا،اختلاف طبقاتی اجتماعی و فرهنگی بود که این اختلاف در شهرهای اسلامی کاسته شد.شکل گیری اصلی محله ها در شهر اسلامی اتفاق افتاد.در این زمینه چندین خصوصیت قابل ذکرند:

 1.شکل گیری اولیه محله بر اساس تقسیم بندی های نژادی،قومی،دینی یا خویشاوندی بود و در بسیاری از موارد همین امر برای نامگذاری بر محله مورد استفاده قرار می گرفت.اهالی محله عموما با یکدیگر احساس همبستگی و به محله احساس تعلق می¬کردند.رقابت و اختلاف میان محلات که گاه به جنگ و جدال نیز می انجامید،امری رایج بود. 2.هر محله دارای گروهی از فضاها بود که به آن استقلال نسبی نسبت به محله های دیگر می داد.این فضا عمدتا شامل همه فضاهای اصلی شهر در ابعادی کوچکتر می شدند:بازار ،بازار محلی،مغازه ها،مسجد،حمام،مدسه،آب انبار. 3.محله ها در ساخت خود تاثیرپذیری از عوامل اقلیمی،اقتصادی و سیاسی را نشان می داد. 4.محله ها عموما دارای یک ساختار سیاسی مدیریتی بودند که در یک مجموعه ساختاری بزرگتر قرار می گرفت.رئیس محله ، یک کدخدا یا یک کلانتر بود که در همکاری با سایر مناصب شهری مثل محتسب،عسس،داروغه.....وزیر قدرت رئیس و حاکم شهر فعالیت می کرد. محله ها در ساختار شهر صنعتی جدید باقی ماندند اما تغییرات عمده ای کرده اند و مهمترین این تغییرات،محوری شدن استقرار در فضا بر اساس قشربندی اجتماعی است که البته نباید آن را به معنی از میان رفتن اشکال سابق استقرار دانست.محله های طایفه ای،همشهرها،اقلیتهای دینی،صنفی و .....هنوز در اغلب شهرهای ایران وجود دارند.

هویت مکانی

 هر یک از محله ها دارای ابعاد و مشخصات یک روستا،یک شهر کوچک کامل و مجزا،یا حتی یک شهر بزرگ هستند با این تفاوت که جمعیت آن،جمعیتی گزینش شده است.بر اسا گفته الکساندر در کتاب "زبان الگو" :"مردم به فضاهای هویتمند نیاز دارند تا به آنها تعلق داشته باشند." گاه ممکن است فردی منکر این تعلق گردد اما نمی تواند در برابر امر"خاطره و تداعی"مقابله کند.خاطره عامل تشدید تعلق مکانی است و حتی این تعلق را به تعلق خاطر بدل می نماید. همه ما از تمام مکانها و زمانهایی که در آنها بوده ایم ذهنیتی داریم که با گذشت زمان تبدیل به خاطره می شوند.خاطرات گاه جنبه شخصی دارند و گاه خاطره ای در حافظه جمعی جای می گیرد و تبدیل به خاطره جمعی می شود.مانند،خاطرات کودکان همبازی یک محله یا یک تیم فوتبال محله ای. آلدوروسی معتقد است عناصر اصلی شهر "جایگاه خاطرات جمعی جامعه"هستند.بر همین اساس با تخریب آثار گذشته نه تنها وجود فیزیکی آنها بلکه جایگاه خاطرات جمعی نیز از میان می رود.و در اینجاست که هویت و ریشه شخص به مخاطره می افتد.چرا که همه بخشی از تصویر ذهنیشان را بر اساس خاطراتشان می سازند و از دست رفتن جایگاه عینی آن خاطره عمل انطباق ذهنیت و عینیت را مختل نموده،فرد در احراز هویت مکانی دچار مشکل می شود. همانطور که حالتی مشابه به این را در افراد به علت تخریب بافت محله های قدیمیشان می بینیم.دگرگونی بافت خانه ها عدم تعلق نوع معماری و مصالح آنها به مکانی خاص،بی توجهی به روابط اجتماعی محله ها،نبود فضای عمومی و مرکزیت در محله (مانند مساجد به عنوان هسته اصلی) ،تناقض در دو بافت همسایه و عدم وجود مرز و ارتباط صحیح میان دو محله از عواملی هستند که "هویت مکانی"را متضرر می سازند.

تعارض میان سنت و مدرنیته

 مهمترین حوزه قابل توجه در زمینه شهری،تعارض گسترده ای است که میان سنت و مدرنیته در جامعه ایران قابل مشاهده است و در طول سه دهه اخیر دائما گرایشی فزاینده داشته است.دلیل اصلی این تعارض ورود مدرنیته به شکل واقعیتی بیرونی و ناهماهنگ با موقعیت فرهنگی-اجتماعی جامعه ما بوده است که در فرایندی شتاب زده انجام گرفت.بدین ترتیب ورود مدرنیته به مثابه عارضه ای انجام گرفت که نه فقط نتوانست با فرهنگ بومی سازش یابد و به بهره وری مناسبی برسد،بلکه در تعارض با آن و حتی از آن هم بدتر در ترکیب با آن به ایجاد اشکال پیوندی منفی و بسیار نامناسبی منجر شد که امروزه در همه عرصه های زندگی سرچشمه مشکلات بی پایانی هستند. این تعارض نه تنها در ظاهر فیزیکی محله ها بلکه در حوزه اجتماعی و فرهنگی آنها نیز تاثیر گذاشت.هنگامی می توانیم فضایی را شناخته و از آن استفاده کنیم که به معنای نمادین،فرهنگی و اجتماعی آن واقف باشیم.فرهنگی که بدلیل این تعارض نامفهوم و شکل بیگانه ای به خود گرفته باشد،نمی تواند محله ای هویتمند با فرهنگی مشترک را بوجود آورد و محله تلفیقی از چند فرهنگ است؛علت تضادهای معماری میان خانه های همسایه در یک محله را نیز در اختلاف فرهنگی می توان جستجو کرد.در این صورت از "ناهمخوانی فضا با انسان"سخن به میان می آید.ناهمخوانی فضا با انسان موجبات عدم ارتباط یا ضعف ارتباط فضا با انسان را بوجود می آورد و بین فضای ناهمخوان و فرد عامل هویتی پیدا نمی شود.در صورت تداوم عدم ارتباط مابین فرد و فضا،با حادثه ای به نام"بحران هویت"مواجه می شویم.در این حالت فرد هیچ گونه احساس تعلق به فضا ندارد و اهالی این محله ها تقریبا با یکدیگر بیگانه اند و فرد نمی تواند ارتباط اجتماعی لازم را داشته باشد،اهالی محله تنها با معیار "اقتصاد" دور هم آمده اند.

خصوصیات یک محله هویتمند

 فضای شخصی طبق تعریف رابرت سامر اینگونه بیان شده است: "فضای شخصی ناحیه ای است با پیوندهای نامرئی که بدن شخص را احاطه کرده اند تا امکان ورود عنصری مزاحم وجود نداشته باشد." این تعریف در مقیاسی بزرگتر،"محله" ما را به عنوان "بدن" در برمی گیرد.

خصوصیات یک محله هویتمند عبارتند از:

 - محله ها فضایی هستند که انسان در آن احساس امنیت،آسایش،آرامش،دنجی وخودمانی بودن دارد.

 - در یک محله هویتمند افراد یکدیگر را تا حدودی می شناسند و تقریبا فرهنگ مشترک و ارزشها و ضد ارزشهای مشترک دارند،در چنین محله هایی نزاع و درگیری کمتر صورت می گیرد.

 - این محله ها دارای عنصر مرکزی مانند مسجد هستند که درآن افراد روابط اجتماعی خود را تحکیم می کنند.این عنصر در جهتیابی در یک محله نیز موثر است.

 - در محله های هویتمند می توان فضا را به خوبی درک کرد.

- افراد این محله ها می توانند ابراز احساسات کنند،برای مثال در جشنها،ازدواج و سوگواری یکدیگر سهیم اند و حتی در تظاهرات نیز افراد یک محله با یکدیگر متحد می شوند.

- بافتهای مسکونی این محله ها مشخصه¬ای از نوع اقلیم ، موقعیت و شهر در برگیرنده آنها است .

- بدلیل وجود خاطره جمعی میان اهالی ،فرد احساس تعلق به محیط دارد و نوعی امنیت و هویت در فضا پیدا می کند.(نوستالژی)

 - حس خودمختاری و کنترل فردی تا حدی ارضا می شود.

- محله های هویتمند دارای مرز مشخص و نامرئی با محله های همسایه خود هستند.از این رو می توان آنها را به خوبی از هم تشخیص داد.

و در آخر ..........

"این ماهیت حقیقی یک کاشانه است  آن یک مکان صلح است،سرپناه،نه فقط در مقابل شداید،بلکه در برابر ترس،شک و جدایی،اگر چنین نباشد،یک کاشانه نیست....بلکه فقط بخشی از جهان خارج است که شما بر بالایش سقف زده اید."

"جان راسکین"

پریا کریمی-دانشجوی کارشناسی معماری

+ نوشته شده توسط پریا کریمی در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 19:38 |
+ نوشته شده توسط پریا کریمی در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 0:31 |
هر کسی دوتاست . و خدا یکی بود . و یکی چگونه می توانست باشد ؟ هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست . و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت . عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند . خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد . و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد . و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد . و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند . و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور . اما کسی نداشت ... و خدا آفریدگار بود . و چگونه می توانست نیافریند . زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ... و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود . و با نبودن چگونه توانستن بود ؟ و خدا بود و با او عدم بود . و عدم گوش نداشت . حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم . و حرفهایی است برای نگفتن ... حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند . و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ... و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت . درونش از آنها سرشار بود . و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟ و خدا بود و عدم . جز خدا هیچ نبود . در نبودن ، نتوانستن بود . با نبودن نتوان بودن . و خدا تنها بود . هر کسی گمشده ای دارد . و خدا گمشده ای داشت ... علی شریعتی ------------------------------------------------
+ نوشته شده توسط پریا کریمی در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 20:37 |
ا

امروز یه روز دیگه است از خواب بیدار میشی تمام فکر و ذکرت روی طرحته که نمی دونی چرا این ترم انقدر پیچیده شده!!!!میشینی آلبوم beatiful dream کریس دی برگ رو میذاری و شروع میکنی به کار کردن............بازم خطهای بی خود.......وسط فکرت حرفهای رمزآلود استاد مسیح با صدای آهنگ قاطی میشه......انگار ذهنتو به بازی گرفتن.....یه ضربدر بزرگ روی تمام پوستیت میکشی و میری سراغ بعدی....بعدی....بعدی..... به یه چیزایی میرسی !میشینی سر پرزانته.....ساعت 3 شب قبل از کلاست می خوابی...... فردا سر کلاس چشمات انقدر خسته ست که از دور استاد رو نمی بینی...حرفهای بچه ها تو گوشت کش میاد....موقع کرکسیون تو میشه .میری جلو. استاد به هر نحوی که بلده و خونده و شنیده می کوبدت......بعد اون آخرآخراش انگار چشای خواب آلودت رو می بینه و دلش به رحم میاد و اییییییی یه دو جمله ای راهنماییت می کنه!....خسته تر از قبل بر می گردی سر جات........میشینی رو یکی از صندلی هایی که دور میز کرکسیونه ناخواسته سرت بر می گرده می بینی چند نفر یه پوستی بر داشتن دارن سر کلاس یه چیزایی می کشن که فقط بگن سر کلاس بودن از حماقتت خنده ات میگیره تو دلت چهار تا فحش آبدار به خودت میدی....روی میز آروم این شعر شاملو رو می نویسی...:

 قاضي‌ي ِ تقدير با من ستمي کرده است.

به داوري ميان ما را که خواهد گرفت؟

من همه‌ي خدايان را لعنت کرده‌ام

هم‌چنان که مرا خدايان.

و در زنداني که از آن اميد گريز نيست

بدانديشانه

 

بي‌گناه بوده‌ام!

یادت می افته الان استاد داشت می گفت این کار مال بچه های منزویه!!!!!از ترس اینکه بازم لهت نکنن با آستینت پاکش می کنی................... امروز گذشت ولی فردا.................................؟؟

 از تو عبور مي‌کنم چنان که تُندری از شب.

 ــ مي‌درخشم و فرومي‌ريزم.

+ نوشته شده توسط پریا کریمی در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 17:8 |